جویبار ، آمد ، از باغ بدر
سرد و کف کرده به هنگام سحر
گاه چون مار به خود می پیچید
گاه چون شعله بر آورده شرر
آب نه ,اشک روان گویی بود
اشک نه ,سوز دل و خون جگر
خاک دلمرده ، به کامش چون زهر
گل صد برگ ، به رویش پر پر
گفت شوریده سر و نعره زنان
که بیاورده ام از باغ خبر
چه نشستید درین ویرانی
پنج سرو دگر انداخت تبر
سرد و کف کرده به هنگام سحر
گاه چون مار به خود می پیچید
گاه چون شعله بر آورده شرر
آب نه ,اشک روان گویی بود
اشک نه ,سوز دل و خون جگر
خاک دلمرده ، به کامش چون زهر
گل صد برگ ، به رویش پر پر
گفت شوریده سر و نعره زنان
که بیاورده ام از باغ خبر
چه نشستید درین ویرانی
پنج سرو دگر انداخت تبر